هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

164

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

( ام جميله ) دختر حرب بن اميه دارد نمىتواند جز اين باشد و او كه اين چنين - كينه‌توزيهايى لجام‌گسيخته مىورزيد چيزى از اصالت هاشمى خويش باقى نگذارده است « 1 » . بيشتر روايات حكايت از آن دارند كه حضار پيش از آنكه پيامبر چيزى از اسلام با ايشان در ميان بگذارد ، پراكنده شدند . چند روز بعد به على ( ع ) فرمود : اى على ديدى كه آن مرد ( عمويم ابو لهب ) چگونه در سخن گفتن بر من پيشى گرفت ( و نگذاشت سخنم را بگويم ) براى فردا غذايى برايمان آماده كن و مانند دفعهء اول آنان را جمع آور على ( ع ) نيز به اجراى فرمان پيامبر همت گماشت و همچنانكه قبلا كرده بود آنان را دعوت به غذا كرد . وقتى خوردند و آشاميدند پيامبر ( ص ) به ايشان گفت : هيچ انسانى در ميان اعراب نمىشناسم كه بهتر از آنچه من براى شما آورده‌ام ، براى خويشانش آورده باشد ؛ من براى شما خير دنيا و آخرت را آورده و پروردگارم فرمانم داده كه شما را به اسلام دعوت كنم آنگاه اصول اسلام را بر ايشان عرضه كرد و فرمود : چه كسى مرا در اين كار يارى مىكند و بدين ترتيب خود را برادر ، وصى و جانشين من در ميان شما مىگرداند ؟ جملگى ساكت بودند و هيچ يك از آنان سخنى نگفت على ( ع ) كه از همه به لحاظ سنى كوچكتر و داراى چشمانى سنگينتر و پاهايى ظريف‌تر بود برخاست و گفت : من يا رسول اللّه . پيامبر سخنش را دوباره و سه باره بر آنها تكرار كرد و در هر بار جز على ( ع ) ، كسى پاسخش نداد و هنگامى كه خوددارى آنها را ديد دست بر گردن على گذاشت و گفت : اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست . حرفش را گوش كنيد و فرمانش بريد . آنها خنده كنان برخاسته و به ابو طالب مىگفتند محمد به تو دستور مىدهد كه از پسرت فرمان برى « 2 » ! داستان دعوت پيامبر از خويشانش و اين سخن او به على ( ع ) كه « تو برادر و وصى و جانشين من هستى » را كنز العمال و بيهقى در الدلائل و ابن جرير طبرى در ج 2 صفحه 62 تاريخ خود و امام احمد در مسند خويش « 3 » ، روايت كرده‌اند .

--> ( 1 ) نگاه كنيد به صفحه 45 از جلد اول . انتشارات ، مكتبة العرفان . ( 2 ) تاريخ ابى الفداء ج 1 ، ج 2 ص 14 و ص 15 . ( 3 ) فضائل الخمسة من الصحاح الستة ، ج 1 صفحه 335 .